تبليغاتX
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
از خواب که بیدار میشه...

یا باید یه کم تو تخت ما با هم کشتی بگیریم یا اینکه یه کم تو خونه قدم بزنیم

بعدش حالش خوب میشه...

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 11:53 |
خیلی لجت در میاد وقتی هرکاری کنی بچت ساکن نشه، اونوقت خانومه بغلی (با یه حسی که عزیزم شما تازه کاری بلد نیستی) ـحالا خوبه سنش از تو کمتره و ازدواجم نکرده ـ بچه رو ازت میگیره ساکت که میشه هیچی تازه خوابشم میبره...

اون موقع خیلی لج ادم در میاد نه از اون خانومه از این فسقل بچه که از دست مامانش انگار خسته شده.

ولی همین فسقل بچه بلده چه جوری بعدا جبران کنه!

بچست دیگه....

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه هفتم آذر 1390 و ساعت 18:24 |
از خواب که بیدار میشه و میرم بالا سرش یه خنده جیگر همراه با اصوات محبت آمیزی تحویل میده که میخوام همون موقع قورتش بدم دوباره بره تو دلم که فقط مال خود خودم باشه!

دلم میسوزه به حال این همه معصومیت و پاکی که هیچ کدوممون قدرشو ندونستیم و تو بالا و پایین این دنیا از دست دادیمش!

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 13:2 |
 

لطفا تصور کنید

ابروانی در هم کشیده

چشمانی به هم فشرده

چهره ای از قرمزی برافروخته

مشتانی گره کرده که با شدت به این طرف و آن طرف و بعضا به  سر و صورت خود می کوبد

پاها با فشار زیاد باز و بسته میشود

گریه هایی جیغ آلود که گوش افلاک را کر میکند

بالا و پایین چپ و راست فایده ندارد

اینها همه خبر از یک دل درد دارد

دل درد محمد صالح

بالاخره بعد از جند دقیقه نفس گیر همه از حال میروند.

البته خستگی همه اینا را یه لبخند ساده از تن به در میکنه

 

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 15:42 |
همیشه خیلی زود دیر میشه

انگار هر چی هم که تلاش کنی بازم فرصتای از دست رفته یه جایی برای حسرت میذارن

دیگه کم کم داره وقتش میرسه

نمیدونم آمادم یا نه، به هرحال وقتی نمونده

لقد خلقنا الانسان فی کبد

+ نوشته شده توسط خودم در سه شنبه هفتم تیر 1390 و ساعت 1:9 |

«دیدیم که می شناسیمش ...

و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را...

و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر؟ دیده ای هرگز کسی نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟

دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود …

تا آنجا که خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را … و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستردیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.

آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟ می دیدیم که چشمانش فانی است، اما نگاهش باقی، می دیدیم که لبانش فانی است، اما کلامش باقی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم؟ کاش گوش نامحرمان نمی شنید.

پهندشت "حدوث " افقی بود تا "طلعت ازلی " او را اظهار کند و "زمان فانی "، آینه ای که آن "صورت سرمدی را.

دیدیم که می شناسیمش، و او همان است، که از این پیش طلعتش را در آب و خاک و باد و آتش دیده ایم. در خورشید آنگاه  که می تابد، در ابر آنگاه که می بارد، در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید، در شفقت صبح ، در صراحت ظهر، درحجب شب، در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع.

دیدیم که می شناسیمش و آن "عهد " تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او با بال های ما بسته است. دیدیم که می شناسیمش و دوستش داریم، آن همه که آفتابگردان آفتاب را، آن همه که دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد، آن همه که معنا لفظ را.

 

دیدیم که می شناسیمش، از آن جاذبه ای که بالها را بسوی او می گشود، از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی، همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است. چشمانش بسته شد، اما نگاهش باقی ماند، دهانش بسته شد، اما کلامش باقی ماند.

زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم. پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا، از شاخه درخت فرو افتاد. رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب، دیگر به صبح نینجامید. در تاریکی شب، زیر زیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه، چشم بر زمین و آسمان بست و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ماندیم و یتیمانه گریستیم.

دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرک ها بال به شیشه کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.

 

عزیز ما، ای وصی امام عشق! آنان که معنای "ولایت " را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند، اما شما خوب می دانید که سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست. سر ما و قدمتان، که وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع).


پ.ن:این متن رو شهید آوینی پس از دیدار بچه های حوزه هنری با آقای خامنه‌ای نوشته است.

+ نوشته شده توسط خودم در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:0 |
مادر بودن یعنی یه احساس خیلی خیلی عمیق از تمام خوبی‌ها

مادر بودن یعنی همه چیزو با فطرت پاکش دیدن

مادر بودن یعنی یه فطرت پاکو درک کردن

مادر بودن رو میشه از چشمای همه مادرا فهمید، حتی وقتی که از دستمون ناراحتن!

این روزا مامانمو بیشتر دوست دارم...

+ نوشته شده توسط خودم در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 23:23 |